"عشق" در معنای عوامانه ش (و نه آن مفهوم متعالی) گزنده ترین نوع رابطه، احساس و حتی شرم آورترین عمل در انظار است؛ دقیق تر بگویم در ایران است و در مقابل این بی آّبرویی پر فروش ترین نعمتِ الهی، نفرت قرار دارد. پر فروش در این معنا که از دیدنش، در معرضش قرار گرفتن، اشاعه دادنش هیچ ابایی نداریم، جز عادی ترین اتفاقات زندگیمان است و گاها برایش سر و دست هم شکانده ایم. به تازگی مفهوم پرطرفدار تری در این مملکت زاده شده؛ " درسته اذیتت میکنم چون دوستت دارم" دقیق تر که بشویم به مفاهیم آشنا تری می رسیم:
- " نامزدِ یارو رو صورتش اسید پاشیده. عاشقش بوده. خانواده ش مخالفت کردن"
- " دختررو میخواسته، دختره اونو نمیخواس. دختررو کشت."
-"پدر خونده م منو با هرچی که دستش میومد کتک می زد؛ سیم کابل، جالباسی و حتی تکه های چوب
و بعد از هر کتک می گفت: تو نمیفهمی که من بیشتر از تو زجر می کشم،
زدمت چون " دوستت دارم".
و بعد از اون بود که من فهمیدم بهترین راه برای ابراز عشق به کسایی که دوستشون دارم، اذیت کردنشونه."
نمیدانم باید چه فعل و انفعالاتی رخ دهد تا تو عشقت را در نهایت توحش عرضه کنی حال آنکه این چرخه از معلمِ دبستان گرفته تا معشوقِ جوانیت را طعمه خود میکند. تا امروز از نفرت ترسیده ایم و امروز با ترسناک ترین حالتِ ممکن نفرت روبه رو ایم. خواه ناخواه ما هم درگیر این توحش می شویم هرچند جزئی و همین چیزهای کوچک چه طبعات فاجعه باری میتوانند داشته باشند.
پ.ن: در باب عشق ببنید.
برچسب:
نویسنده: سارا کاشانی