خرید بک لینک

من چو ابری

پرم از دلتنگی

و تن من چه کبود

چه سیاه

چه پر از باران است...

من به آوارگی ام محکومم

باز کن پنجره را

و بزن طبل پر از مشتری صلحت را

پشت این پنجره ها می بینم

زیر چنگال شغالی بی رحم

عشق را

و تن یخ زده ی باتوم ها

باد وقتی که بیاید

با او

می روم در پی رویایی دور

با همین رخت سیاه

به عزاداری آن عشق ببارم در خویش

عشق

آن شاخه گلی بود

که جای قطرات باران

غرق لالایی باروتی داغ

چشمهایش را بست...

برچسب: نویسنده: سارا کاشانی تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 11:18

صفحه بندی