میپرسه بازم امتحان داریم تو دیوونه شدی؟
-هروقت امتحان داریم این به جنون می رسه
-بابا شل کن خرخون
-تو دیگه ساکت شو دور پنجمته
میخوام بنویسم, هرچند بلند, هرچند کسی نمیخونه, هرچند فریادش حتی گوش کسی رو قلقلک نمیده...
اول ابتدایی بودم، اواخر سال بود و ما تقریبا عادت کرده بودیم به روند مدرسه و درس و معلم. املا داشتیم و درس سختی بود، لاکپشت و مرغابی ها، مشغول نوشتن بودیم که دیدم معلممون داره میره سمت یکی از بچه ها. کتاب باز کرده بود. معلممون کتاب رو از زیر نیمکت ورداشت، پاره کرد و انداخت سطل آشغال. سرش داد کشید و به هرشکلی که میتونست تحقیرش کرد. چند روز بعد فهمیدیم همتختیش با ایما و اشاره به معلم فهمونده قضیه رو...
دختر 7 ساله ای تقلب, بخوانید دزدی, کرد، دختر 7 ساله ای که دوست صمیمی ش بود او را فروخت و زنی 30 ساله, یک دختر 7 ساله را زیر پایش له کرد...
و من در یک روز شاهد تمامیِ این ماجراها بودم...
بزرگتر شدیم, دوره راهنمایی, ترکیبی شده بود از نچسب ترین چیزهای ممکن. نچسب ترین و مزخرف ترین حس و حالات, نچسب ترین هم کلاسی ها, نچسب ترین معلمان و نچسب ترین درس ها...هرروز با ناله و نفرین میرفتم مدرسه و هرروز خدا ضد و نقیض ترین مسائل وارد مغزم می شد. معلم دینی از گناه کبیره ی دوستی با جنس مخالف میگفت و همتختیم قراراشو تنظیم می کرد... و این وسط به من و امثال من یه مارک ثابت می خورد:"اسکول"
همیشه نمره هام خوب بود. یا اول بودم یا دوم. بخاطر اون درسا و نمره هام از هیچی نزده بودم. چه تفریحی واسه ما وجود داشت مگه اصلا ک بخوایم بزنیم ازشون؟ مجبور بودیم که بخونیم چون کارِ دیگه ای نمیتونیستیم بکنیم.چون اوج تفریحات یه دختر 14 ساله وقت گذروندن با پسری بود که 4-5 سال ازت بزرگتر بود و نهایتش میشد خطایی که روی دستت مینداختی.
تو مدرسه اکیپی داشتیم که روی دستشون خط مینداختن و روش یه مچ بند میبستن و بعد از مدرسه درش می آوردن...سرِ همون بود که خیلی از بچه ها با سوزن پرگار افتادن رو دستشون. و رو ما هرچیزی اثر داشت جز ارزشهایی که مدام تکرار می شدن.
اومدیم دبیرستان، اومدم مدرسه ی خاص و از فضای غیرانتفاعی و هوایِ وحشتناک و خفه کننده ش دور شدم.
حالا با کسایی طرفم که هیچی از زندگی اجتماعی حالیشون نیست. با کسایی که میخوان دکتر بشن, میخوام مهندس بشن. و در مقابل با کسایی هم درد دل میکنم که ته همه حرفاشون اه و حسرته چون تو این جامعه واسه زندگی اونها جایی وجود نداره..واسه موسیقی، واسه ادبیات، واسه رقص واسه هیچکدوم از ارزوهای ما راهی وجود نداره یا اگر داره بقدری بی راهه می ره تا برسونه تو رو به عشقت که همونجا میگی باشه نمیخوام...
من رفتم مدرسه با هدف اینکه انسان کاملی بشم با هدف اینکه بتونم زندگیِ خودمو بسازم. و از اولین روز این مدرسه شروع کردن به پر کردن مغز من با زباله و زباله و زباله...
مدرسه رو ادامه دادم چون چاره ی دیگه ای نداشتم، چون مغز این جامعه پر شده با یه سری تابو و افکار هرچند غلط
و دریغ از ذره ای آموزش یا پرورش...
من دارم برای آموزش و پرورشی می نویسم که گلِ منو به بدترین نوع ممکن شکل داد و انتظار داشت که من براش مدینه فاضله رو بسازم. به اموزش و پرورشی که یا بچه هایی رو تربیت کرد که از فوبیای درس رو آوردن به دروغ و خرابی و یا ادمای احمقی رو که هرچی بهشون بدی به شکل وظیفه مقرری میخونن و حتی کلمه ایش رو جا نمیدازن و اصلا ذره ای براشون مهم نیست که این خزعبلات چیه که دارن میکنن تو مغزشون چون راه موفقیت و اینده شون رو تو همین میدونن یام اینکه ادمایی مثل من که گیر کردن بین همه انتخاب هایی که داشتن، نه درست و حسابی زندگی کردن و نه جوری رفتار کردن ک این نظام میخواد...
دارم از اینده های جامعه ای میگم که بلد نیستن زندگی کنن, بلد نیستن فکر کنن, بلد نیستن انتخاب کنن
دارم از زندگی خودم و 17 سال جوونیم میگم..دارم از اشتباهی میگم که مدام داره تکرار میشه و هیچکس اهمیت نمیده...
از فریادی که تو نطفه با بهانه ی خب چیکار میتونیم بکنم خفه شد...و از زجری 4 نسل رو مرتزق کرده...
ما با تابو هایی داریم زندگی می کنیم که حاضر نیستیم برای شکستنشون حتی یه قدم خلاف ورداریم چون می ترسیم اینده رو خراب کنیم. اینده ای ک قراره من یا هرکس دیگه ای ک دست پرورده ی این نظامه قراره بسازه فقط به درد یه جا میخوره..."سطلِ َاشغال"
برچسب:
نویسنده: سارا کاشانی