بسم الله
نبودن، ماهیتش اندوهناکه، فکرش دردآوره. حتی اگر راجع به منفور ترین کَس باشه. آخرین خنده ها، آخرین گریه ها، آخرین ناله ها، آخرین دیدن ها و آخرین و آخرین ها. روبروم نشسته بود و حرف می زد. چادر سفیدی که به زردی میزد با طرحای سرمه ای سرش بود و طبق عادت وسط حرفاش با دست راستش گوشه ای ش رو میگرفت و تا می داد رو لبش. چرا ناراحت نبود؟
نبودش حس نمی شد. این اواخر همیشه مریض بود. گوشه ی اتاق براش پتو مینداختن و تمام روز همونجا می موند. فقط نفس مونده براش. که اونم همین چند روز پیش قطع شد... مردِ خوبی نبود. ولی با من خوب بود. منو دوس داشت. و منم اونو. چند ماهِ قبل درست قبل از اینکه کسی که دارم زور میزنم فراموشش کنمسر و کله ش پیدا بشه، پسرش مرد. ینی پسرداییِ مامانِ من. و همون موقع، خودش هم مرد. تا اینکه دو شنبه دفنش کردن!!
حالا زنش روبروم نشسته. مسنه و وقتی شرو میکنه به حرف زدن ویبره میره صداش. میلرزه. و نمیتونه کنترلش کنه. روبروم نشسته و براش عادی عه. روبروم نشسته و گاهگاهی به یه نقطه خیره میشه. وقتی پسرش مرد هم اینطور بود. فقط چند قطره اشک اونم زمانی که پیرمرد میکروفون به دست و پسر جوونِ دف زن، به عاشورا و نینوا می زدن. به غریبی حسین و زخم علی...
نمیدونم، گذر زمان احساسات رو هم می کشن یا این زایل شدنِ عقله که نهایتا به زایل شدن احساسات می رسه یا بلعکس...
نمیدونم و همچنان روبروم نشسته و حرف میزنه...
برچسب:
نویسنده: سارا کاشانی